![]() |
![]() |
|
| لحظه ای با یک خاطره ی فراموش شده |
|
هستی به کجا که کشم به خیال تو اه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 11:46 توسط ستاره تنهایی |
|
|
You Don't See Mebut you never truly see, why I love you, oh, so much, when you're so out of touch. Feelings that we could have shared, you flung behind without a care. It seems so hard to let you go, and the process is so slow. I don't know whether I should stay, and waste another day away. I do know, though, that all this pain, will soon drive me insane. You don't feel me loving you, and you just can't seem to get a clue. You don't see me cry inside, and in you I know I can't confide. Yet still I find that you are blind, to things meant to be kind. You know nothing of my fears, and are unaware of all my tears. I know I really can't deny, things I feel as I look you in the eye. So who will help me make it though? Who will tell me what to do? How come every time I see your face, for me there's never any space? Maybe someday you'll see me differently, so until then, I'll be waiting silently.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:55 توسط ستاره تنهایی |
|
|
و امشب آرام خواهم گرفت در بستری از جنس خاک و پر خواهم کشید تا بلندای خورشید خاموش این سفر چه سرد و بی حجم است ...... و بالهایم از بغض و گریه ...................... .............. و امشب آرام خواهم گرفت پرواز را به خاطر بسپار .... پرنده .......................... می رسد روزی باز کسی می آید و دوستت دارم را می گوید باور کنی یا نه .............. دوستت دارد ......... اگر روزی باز به دنیا آیم ...... باز عاشق تو خواهم شد .... حتی اگر از من نباشی هستی من ......
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 10:40 توسط ستاره تنهایی |
|
|
نگاهم در پس قدمهایت .......... آرام گام بردار زیبایم آهسته تر دور شو ..... بگذار تا می توانم برایت ببارم
آرام گام بردار تا بشنوی ترانه ای را که می خوانم آهسته تر ........ آهسته تر .......... تا نفس می آید می خوانم .......
آرام گام بردار و نشکن شیشه ی خاک گرفته نگاهم را عمریست چشم به راه این راهم.....
و امروز................. دلتنگ رفتنت باز انتظار ......... باز انتظار ............
آهسته دور شو مهربانم دیگر ......... خسته ام از هر چه انتظار .... صدایم گرفته تر از فریاد .... نگاهم مانده تر از هر غروب و تو تنها ............ امید ........... که باز می آیی .......... و تا آن لحظه ......... دلم را چه کنم که می گیرد ..... و عجیب دلتنگ توست .......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 12:43 توسط ستاره تنهایی |
|
|
سلام به همه دوستان مهربان و عزیزم می خواستم آهنگ جدید حوریا که از ساخته های استاد عزیزم سعید بهرامپور است را خدمتتان معرفی کنم . برای دریافت این آهنگ به وبلاگ ایشان مراجعه کنید . در آینده نزدیک حتما چند کار زیبای دیگر از ایشان را برایتان آماده می کنم از اینکه همیشه من را به عنوان دوست کوچکی مورد محبت قرار میدهید ..... بی نهایت سپاسگذارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 10:13 توسط ستاره تنهایی |
|
|
امشب همه واژه ها ، معنی دیگری دارند ...... دستم در حیرت نوشتن جمله ای که احساس درون را بیان کند . من پر از سبکی هستم . دست در دست خدا ، از ستاره ای به ستاره ای دیگر می پرم . اونقدر می خندیم که دلامون پر از شادی می شه . دیگه غصه حسرت نفس کشیدن رو به گور می بره . نوبت منو خداست تا به هم ثابت کنیم که چقدر همدیگه رو دوست دارم . وقت دعا نیست ..... هنگامه شکر است . خدا ...... بی تو نخواهم رفت .... این راه زیبا را ...... تو همراهم باش ، دستم بگیر و در دست زیبایم قرار بده ....... از حرم خود به ما ببخش ...... که تو همه پاکی و صفای زندگانی ما هستی . و ما ... دست در دست هم ...... همقدم با تو ..... برو مهربان بزرگ ........ تا هر جا که روی ...... ما می آییم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:57 توسط ستاره تنهایی |
|
|
برایت خانه ای خواهم ساخت با کف پوشی از حریر سپید و عطر و رنگی از لاله های سرخ پرده از پنجره هایش کنار می زنم مهر می تابد و نورش گونه هایت را نوازش می کند از عطر تازگی و لطافت سرشار می شوی ... با یک فنجان قهوه چطوری ؟ از وبلاگ بسیار زیبای شکوفه و با سپاس از اسکالا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 13:24 توسط ستاره تنهایی |
|
|
بگذار امشب ویران شود این غصه هایم بگذار تا گر بگیرد یک به یک هر استخوانم بگذار تا می توانم غم بخوانم نشنو امشب سوز و حال و نی فغانم می شود با یاد تو گلخانه ساخت از تمام عاشقان پیمانه ساخت می شود ناله ای را از سرنوشت می توان سرنوشت را آواره ساخت آه ای ماه عزیزم ، بتاب بر تارک تنهایی ام امشب از آوا و ناله ، سر به سر رسوائی ام آه بگذار آب شود تن پوش من تا ببینی تو قامت سودائی ام آه ای ماه ، بمان در خلوت بی تابی ام تا سحر آواز خوانم ، نغمه ی لالائی ام می شود با نام تو صبحی دگر از بر گرفت می شود گر تو بخواهی ، زندگی از سر گرفت می شود خاموش شد ، سوخت ، ساخت می شود جای دیوار ، همه جا را " در " گرفت
بگذار امشب خواب رود این یاد تو دم بگیرد ساز من ، آهنگ نو بگذار امشب هستی ام ، با تو بخوانم سر به خاک کوی تو ، تا ابد عاشق بمانم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 13:36 توسط ستاره تنهایی |
|
|
عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم بشمرم چند تا ستاره که ببینمت تو خوابم
بیا با من قدم بزن تو کوچه ی درد و دلام بشکن تنهایی من با یه تبسم یا سلام پاییز میاد از اشک تو واسه خودش غم میاره بهار پیش رنگ نگات قشنگیشو کم میاره
کی از تو مهربون تره وقتی غریب و بی کسم با شوق حس عطر تو تازه میشه هر نفسم عشق من و پیدا بکن از نامه های گم شده شاید بفهمی این دلم از خود چرا بی خود شده
عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم بشمرم چند تا ستاره که ببینمت تو خوابم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 15:11 توسط ستاره تنهایی |
|
|
توی خاك باغ خونه ، يه روزی دست زمونه ما رو كاشت با مهربونی ، پيش هم مثل دو دونه ما تو باغ مأوا گرفتيم ، بارون اومد پا گرفتيم دو تايی تو خاك باغچه ، ريشه كرديم جا گرفتيم غافل از رنگ گلامون ، غم فردای دلامون غافل از رنگ گلامون ، غم فردای دلامون توی خاك زير يه بارون ، توی باغ روی زمين گل اون شد گل سرخ ، گل من زرد و غمين گل اون گلهای شادی ، گل من گلهای درد اون تو گل خونه گرمه ، من اسير باد سرد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 15:38 توسط ستاره تنهایی |
|
|
I LOVE YOU, MISS YOU, NEED YOU
I love you more than all the stars in the sky. I love you more as each moment passes us by. I love you more with every breath I take. I love you more with each promise we make. I need you like a flower needs the rain. I need you for you can wash away my pain. I need you more each day I need you for you are so wonderful, in every single way. I miss you more than ever now. I miss you because I really need you somehow. I miss you and your touch. I miss you for to me, you mean so much. I want you to caress my lips the way you always do. I want you to look into my eyes and see my love for you. I want you to hold me close to your heart. I want you to know that I love you, need you, miss you, and want you And I have for every single moment, right from the start. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 18:16 توسط ستاره تنهایی |
|
|
بادبادک بادبادک هایمان چشم داشتند، از وبلاگ بسیار زیبای سایه های خیال و با سپاس از نادره تابش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 11:24 توسط ستاره تنهایی |
|
|
در شب تنهایی دلگیر من .... سراغ از بوی رازقی مگیر ....
سوخت این دل ..... هر چه بود با دل سوخت .... زین تن ویران مپرس از چه شکست ... از چه برید ............
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:7 توسط ستاره تنهایی |
|
|
اتاق من کاخی است به وسعت دریاها زلال و آرام .........
مردمانش ...... همه از جنس خاک و در این آرامگه غرق سکوت همه وقت سوار بر ارابه رویاها از پستی و بلندی موج دریا می گذریم ......
دل من اتاقی است بنا شده بر تنی خسته صاحبش مالک همه هستی من ..... سر تا پا ..... دور تا نزدیک ................
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 12:32 توسط ستاره تنهایی |
|
|
روح سرگردان من..... در جستجوی چیزی جرعه ی از آب حیات واز آن سو ..... احساسی در شریان مرده شبیخونی در وجود من که با صدایی اندوهگین میخواند مرا.... میخواند و میگوید وای بر تو وای برتو.... نمی دانم نمی دانم.... من از روی که شرم دارم برای چه بی تابم..... برای چه زنده ام برای چه می بینم برای چه میخواهم به کدام تبسم به کدام سلام به کدام حقیقت دلخوشم..... من به چه پایبندم و از چه گریزان در این زندان ....... که معنایش دروغ وپیامش حسرت به دنبال چه میگردم در اینجا چه میخواهم وای بر من وای برمن......
از وبلاگ بسیار زیبای شب بارانی و با سپاس بسیار از مهناز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:30 توسط ستاره تنهایی |
|
|
با سبوی شکسته ای ، لبریز از اشکهایم پشت سرت آب می ریزم و با تمامی اندوهم ، بدرقه ات می کنم باشد که روزی باز آیی و ببینی که چون همیشه با تمام وجود به انتظارت نشسته ام ...... زیبای من ......
همه می پرسند چیست در زمزمه مبهم آب چیست در همهمه دلکش برگ چیست در بازی آن ابر سپید روی این آبی آرام بلند که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال چیست در خلوت خاموش کبوترها چیست در کوشش بی حاصل موج چیست در خنده جام که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به این آبی آرام بلند نه به این خلوت خاموش کبوترها نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام من به این جمله نمی اندیشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد نفس پک شقایق را در سینه کوه صحبت چلچله ها را با صبح بغض پاینده هستی را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را میشنوم می بینم من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو میاندیشم تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب من فدای تو به جای همه گلها تو بخند اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز ریسمانی کن از آن موی دراز تو بگیر تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 19:47 توسط ستاره تنهایی |
|
|
تقدیم با تمام وجود به تنها بهانه زنده بودن من
دست بر تارک سیم های ساز میزنم هر زمزمه ...... نوای دل انگیزی از احساس تو .... و تو جاری در تکامل حرکت انگشتان دستم برای نواختن ملودی خوش رنگی از عشق ثانیه های تکراری ..... بی امان و همیشه نگاه سرشار از وجود سبزت را ورق می زنند در میان دیدگان نم آلودم واشک خجل از باریدن و جاری ............ می داند در چشم جای توست می بارد تا جا پای قدمهای دل انگیزت را پاک کند گم شوی در قفس پنبه ای مژه هایم ره بازگشت نیابی خانه دل سرای توست بنشین .... مسافر سالهای انتظار دیگر من نیستم که بر سینهً کاغذ حکاکی می کنم کلمات بی در و پیکر را ذره ای ریز ، به جا مانده از قلب شکسته ام است که با ورود بوی گیسوانت تپش با صدای گامهایت را از سر گرفت بگذر از مرز تنهایی هایم دیوانه وار بگذر بی اذن دخول جاری شو در تمامی وجود کهنه ام پاک کن غبار دل تنگی هایم که ویران شده این تن خسته در پس انتظار داشتن تو .... و امروز .... مست تر از نوشیدن صد جام می تازم و هوار از سکوت حنجره می کشم تو از من می شوی .... و غرور از نو می پوشم بر اندام خشکیده ام جوان تر از نوزادی تازه شکفته ..... زندگی سرشار ، لبریز و لب سوز از عشق با تو بودن است دریا می شوم و بر ساحلم تنها تو جایزی قلعهً آرزوهایت را بسازی .... هستی من .......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 19:21 توسط ستاره تنهایی |
|
|
میخواد بره سفر . ازم خواست بدرقه اش نکنم . ازم خواست احوالشو جویا نشم . ازم خواست اگه رفتم اونجا مثل یه غریبه باشم . ازم خواست مزاحمش نشم . اینجوری خداحافظی کرد .......... میخواد بره و فکر نمی کنه با گریه هام ، یه کاسه پر از اشک پشت سرش میریزم و اون هرگز نمی فهمه . نمی فهمه تو راه سفر تنها نیست ، منم باهاشم ، منم با خودش می بره . اما نمی بینه وجودم تنها میشه ، مثل همیشه ....... شاید هیچ وقت نشنوه از بدو رفتنش ترانه های دلتنگی رو تو دلم سر دادم ، نه ...... نمی شنوه ..... موقع خداحافظی مثل یه کبوتر خسته بال ، فقط نگاهش می کنم و تا نفس دارم دنبالش پرواز می کنم . نه ..... نمی فهمه کی با همه ذرات وجودش دعاش کرد ..... نمی فهمه چرا اینقدر کوله بارش سبک شده . نمی فهمه چرا احساس دلتنگی نمی کنه . نمی فهمه چرا راه سفر به نظرش زیباست و چرا این همه کبوتر تو جاده پرواز می کنن ........... نه ...... بزار آروم بره ............ بهم گفت : هیچ وقت نرم دنبالش ، شاید شاهزاده ای که قراره با اسب سپیدش بیاد سراغش ، منو کنارش ببینه و برگرده ..... اما نمی دونه شاهزاده ها هم گاهی لباس گدایی می پوشن ........... نمی فهمه بغض یعنی چی ؟؟؟؟؟ وقتی نتونم بدرقه اش کنم . وقتی نبینه با نگاه پر التماس ، وجودم رو کف دستهای یخ زده ام گرفتم و تقدیمش می کنم تا با خودش ببره....... و هیچ وقت نمی فهمه بعد رفتنش ، چرا همه می گن یه دیوونه ، تنگ غروب با گیتارش کنار جاده ، ترانه دوری پر از غمی رو می خونه ...... سفر آغاز تنهایی نیست ...... آغاز دوباره دلتنگی شعر من است .....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 14:16 توسط ستاره تنهایی |
|
|
تا حالا چند بار کاری رو با یاد خدا و توکل به خدا شرو |